تبليغاتX
اراجیف یه دختر کوشولو
چهارشنبه 1386/11/03
یک سال و نیم گذشت!!
 
 
 کاش متنفر بودن رو بلد بودم... شاید اونجوری کمتر دلم پر بود 
بازم میخوام بنویسم.....دوباره!
مثه قبلنا....
:)
یک سال و نیمه که ننوشتم...
نمیدونم باید چه جوری شروع کنم!
خارج شده از مخ مهسا کوشولو مهسا کوشولو در 9:22 PM | | لينکيدن
یکشنبه 1385/04/25
بده 2 که من اومدم ....
 

 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد.دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد...

پس دوست داشتن از عشق برتر است.

                                     " دکتر علی شریعتی"

خوب اینم نظریه شاید درست .. شاید اشتباه .... مممممم ... نمی دونم .... دکتر فقط نظر شخصیشو گفته  .....


بعد از قرن ها من باز اومدم که اراجیفمو بدم خدمتتون .

دهنمون اومد پایین سره این امتحانا ... از زاییدن هم سخ تره به خدا .... نکه من ۷ ... ۸ بار بچه زاییدم . میییدونم .

راستی دقت کردین وبلاگ نویسی چقد خز (خذ . خظ) شده؟هر خری پیدا شده یه وبلاگ ساخته ... البته تریپ خزو جواتی الان مده .

خیلی وقته ننوشتم ... نوشتنم نمییاد . چه کاره سختیهااا .... میدونید آدم گاهی اوقات اتفاقی میره تو این وبلاگای باحال ... خداییش حال میکنه .. انقدر دس به نوشتنشون قشنگه که خدا میدونه . آدم هر روز بهشون سر میزنه که شاید آپ کرده باشن ... حالا وبلاگه من چی ... تمامه زورمو میزنم ... آخرشم گلاب به روتون ......

واقعا امروز به خودم فشار آوردمو اومدم که دوباره تراوشات مخم واستون پیاده کنم و با حرفام مخ شما هم تیلید کنم و آبگوشتی بس عظیم بخورم ولی هر چی تفکر میکنم انگار نه انگار ....

اهان ........ امروز روز زنه .

روز زن مبارک ... نمیدونم دقیقا قضیه چیه ... ولی میگن روزه مادرهو تو این مایه ها.پس به تمامیه مادران و ننه ها گرام تبریک میگیم . دستشونم میبوسیم .  > اینم واسه مامانم .

با این که تکراریه ولی قشنگه :

زن چیست ؟  

خداوند یک موجود قوی را خلق کرد و نامش را (مرد ) گذاشت از او پرسید آیا راضی هستی ؟ جواب داد: نه; پرسید چه میخواهی ؟ گفت : آئینـــــــــه ای میخواهم که درآن بزرگی خود را ببینم , صندوقچه ای میخواهم که جواهر خــود را درآن جای دهم, تکیه گاهی میخواهم که هنگام خستگی و احتیاج برآن تکیه زنـــــــــــــــــم و همدمم باشد , نقابی میخواهم که هنگام ضروت درپشت آن مخفی شوم, بازیچه ای میخواهم که درآن شاد باشم, مجسمه ای میخواهم که زیبائیش چشم را نوازش دهد, اندیشه ای میخواهم که درآن غوطه ور گردم, مشعلی میخواهم که با آن راهنمائی شـــــــوم

پس خداوند زن را خلق کرد ....


گاهی اوقات یه چیزایی تو زندگی هست که نمیتونی انتخابشون کنی ... ینی نمیتونی یکیشو انتخاب کنی .... هر چیم زور میزنی بازم نمیتونی ... ینی نمی دونی کودومشو انتخاب کنی .... حالا اگه من ...اه ... ول کن بابا ... بیکاریه تابستون رو مخمون تاثیر گذاشته ... خداییش چیزی فهمیدین ؟


میدونم عکسه تکراریه ... ولی همینه که هست .. من حال میکنم تکراری باشه ...

خداییش داشته باشین ... ببینید چه مسلمونای جفنگی هستیم به خدا ... البته توهین نشه ... با شما نیستم ... به خودت نگیر .... تو فرشته ای .. گناه نمیکنی که ...تو ماهی..اصلا تو نازی.فدات بشه الهی الهی الهی .... واسه من توو دنیا تو تنها تکیه گاهی ... نینای نای نینای نای ...بیا وسط ... شلوغش کن ... آهااا .. چه قری میده .

خارج شده از مخ مهسا کوشولو مهسا کوشولو در 6:0 PM | | لينکيدن
شنبه 1385/03/13
بسم الله الرحمان الرحیم  . السلام علیکم و رحمت خداوند بر شما و خاندانتان باد .

جدی نگیرید ... اینا تاثیراته امتحاناته .... مخم گوزیده ... شرمنده ام .

واسه همینه که نمی آپم .

ایشالا بده امتحانا .

یا حق .

خارج شده از مخ مهسا کوشولو مهسا کوشولو در 1:11 PM | لينکيدن
سه شنبه 1385/02/19
نداریم ... تموم کردیم !!
 

گوش کن!

جاده صدا ميزند از دور قدمهای تو را .....


 

عاشق كه شدم ..... (به جانه تو)
دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت
انقدر بالا و بالاتر رفت
كه به خورشيد چسبيد و تركيد
حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم
يه نخ به سر دنيا ببندم
كه خيلي بالا نره...
آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!

شل سيلور استاين ( چقد من این شل سیلورو دوس دارم  .... . اگه میشد زنش میشدم  )


غصه مي خوردم
کفش ندارم

يکي را ديدم
پانداشت

 

مردی همراه با پسرش در جنگلی می رفتند. ناگهان پسر زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد.
او فریاد کشید آآآآآه. در حالی که تعجب کرده بود صدایی از کوه شنید آآآآه. با کنجکاوی فریاد زد "تو که هستی؟" اما تنها جوابی که شنید این بود " تو که هستی؟". این او را عصبانی کرد و داد زد "تو ترسویی" و صدا جواب داد "تو ترسویی".

به پدرش نگاه کرد و پرسید "پدر، چه اتفاقی دارد می افتد ؟" پدر فریاد زد "من تو را تحسین می کنم" صدا پاسخ داد "من تو را تحسین می کنم" پدر فریاد کشید "تو شگفت انگیزی" و آن آوا پاسخ داد "تو شگفت انگیزی" پسرک متعجب بود اما هنوز نفهمیده بود چه خبر است.

بعد پدر توضیح داد مردم این پدیده را پژواک می نامند. اما در حقیقت این زندگی است. زندگی هر چه را که بدهی به تو بر میگرداند! زندگی آیینه اعمال و کارهای توست. اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می خواهی بیشتر مهربان باش. اگر می خواهی مردم نسبت به صبور و صادق باشند تو نیز اینگونه باش . این قانون طبیعت در هر جنبه از زندگی ما اعمال می شود. زندگی هر چه که بدهی به تو بر می گرداند زندگی تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ای است از کارهای خود ....

 

آقا من می خوام از این به بعد دیگه خل بازی در نیارم ... میخوام آدم شم ...

( عمرا که بتونم )


 

خارج شده از مخ مهسا کوشولو مهسا کوشولو در 8:30 PM | لينکيدن